تنها تو ...

...

سلام دوست جونا  

اول از اون اتفاق بد بگم که ظاهرا به  خیر گذشت البته فعلا!

دوباره کی مثل بختک بیوفته روی زندگیمون خدا میدونه

امیدوارم که هیچوقت دیگه ازش خبری نشه

دوباره کار میکنم هم توی مدرسه هم توی آموزشگاه

خیلی خوشحالم که باز میتونم کار کنم

خداروشکر

از مدادپررنگ عزیز هم سپاسگزارم که توی این مدت اذیت و آزار منو تحمل کرد!فکر کنم بنده خدا دیوارش کوتاه بود 

چون همه خستگیها و دلشکستگیهامو سرش خالی کردم

ببخش!!!!!!

شروع اسفند مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 بهمن1393ساعت 20:53  توسط لیلا ...  | 

خدایا???

خدایا???  

یه سوال ازت دارم?

اصلا!!!

?????Can U speak Persian

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 بهمن1393ساعت 17:15  توسط لیلا ...  | 

خبر...

سلام دوستان

اون اتفاق بد همچنان زندگیمون رو تهدید میکنه اما ما با هم و کنار هم در برابرش ایستادگی میکنیم

مامان بزر گ بهمن فوت کرده خدارحمتشون کنه خانوم خوبی بودن راستش دلم براشون تنگ شده پنجشنبه مراسم هفت شون هستش 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 دی1393ساعت 11:4  توسط لیلا ...  | 

خواهش...

هفته ای که گذشت پر از تنش بود پر از اتفاقهای بد و خیلی بد.خوشبختانه بعضی از اتفاقها رو از سر گذروندیم باهم و در کنار هم.اما هنوز اون اتفاق اصلی که توی پست قبلی گفتم پابرجاست.برای برطرف شدن مشکلمون از خدا کمک خواستم ردپای خدا رو هم دیدم واین امیدوارم کرده!باز هم از شما دوستای خوبم میخوام برامون دعا کنید خیلی خیلی دعا کنید ممنون از همتون دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 دی1393ساعت 1:43  توسط لیلا ...  | 

التماس دعا...

سلام دوستای خوبم

یه مشکل خیلی بزرگ برامون پیش اومده

توروخدا برامون دعا کنید

اگه مشکلمون حل نشه زندگیمون از هم می‌پاشه

همدیگه رو از دست میدیم

مرگ......................

توروخدا برامون دعا کنید

خواهش میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 دی1393ساعت 17:4  توسط لیلا ...  | 

مخاطب خاص....

قرار نیست منم دل یکی دیگه رو بسوزونم.برعکس اونو اونقدر خوشبخت می کنم که به هر روزی که جای اون نیستی لعنت بفرستی!

 

ببین چقدر عمرم برایش کوتاه بود که به من می گفت"گلکم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آذر1393ساعت 1:55  توسط لیلا ...  | 

سلام...

سلام به همگی

خوبید

ما هم خوبیم شکر.......

ازخدا گله دارم همین..........................,

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 1:2  توسط لیلا ...  | 

خداحافظ...

سردش بود...دلم را برایش سوزاندم گرمش که شد با خاکسترش نوشت... خداحافظ!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1392ساعت 10:57  توسط لیلا ...  | 

خاطرات...

داربزن٬خاطرات کسی که تو را دور زده٬حالم خوب است ولی گذشته ام درد می کند!

برای محمد...

جراتی رو که میخواستم بدست آوردم برای نوشتن...

اما وقتی گذشته رو به یاد میارم قلبم درد میگیره!البته این درد هم یادگاری از همون روزای تلخه...که متاسفانه هیچ درمانی نداره وفقط باید تحملش کنم

یادمه وقتی جواب آزمایشمو بردم که دکتر نظر نهاییش رو بده خیلی ترسیده بودم!دعا دعا میکردم که اونی نباشه که بهم گفته بود!اما وقتی جواب آزمایش دوم رو دید نظرش رو تایید کرد!ازمطب که بیرون اومدم به اولین کسی که زنگ زدم توبودی!!!!!وتو چه راحت برخورد کردی واز همون موقع بود که کم کم از من بریدی و سرد شدی!نمیدونم ولی همش فکر میکنم به خاطر این درد لعنتی ازم دور شدی!اما وقتی درباره بیماریم به بهمن گفتم  فقط بغلم و کرد و گریه کرد و گفت تا آخر عمر کنارمه و هیچوقت تنهام نمیذاره

بازم قلبم دردگرفته دیگه نمیتونم بنویسم!میامو باز میگم ازگذشته!

فقط اینو بدون محمد یه جایی کنج قلبم هست که فقط فقط مال توئه!هرچی سعی میکنم که نباشی نمیشه

من بهمن و برسام رو باهیچ چیز و هیچکس عوض نمیکنم!اونا همه زندگی من هستن!اما بودنت دست من نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1392ساعت 18:19  توسط لیلا ...  | 

دوستت دارم...

می نویسم دوستت دارم

نگو تکراریست

شاید روزی نباشم تا تکرارش کنم...............

 

دوست داشتم یکسری حرفها برای"مدادپررنگ"بنویسم!حرفهایی که مدتهاست با خودم تکرار میکنم!ذره ای جرات میخوام تا شروع به نوشتن کنم!٬نه اینکه از کسی بترسم نه!جرات برای به یاد آوردن گذشته....................

مینویسم به همین زودی ها!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1392ساعت 20:9  توسط لیلا ...  | 

مطالب قدیمی‌تر